با اینکه این دو روزه گلوم درده ونمیتونم راحت حرف بزنم ولی ان شالله خوب مبشه
امروز بعد اینکه مرخصی گرفتم اومدم خونه اولش بابت همکار جدید حسم خوب بود وبه خواهرم هم گفتم که خوشحالم که کارم طوریه که هرکسی نمیتونه راحت بیاد انجامش بده
ازاین نظر حسم عالی بود ولی یهو بی خودی افکاری میومد به ذهنم نکنه بعد منو نخوان نکنه ونکنه بعد با خودم گفتم نه خبره وتجربه من بالاتره ومن تواناییم بیشتره ولی بازم حسم زیاد خوب نشد وشروع کردم به نوشتن که من بهترینم وتو اداره تک تکم وکسی نمیتونه کار اونطوری که من انحام میدم انجام بده واونقدر نوشتم تا حسم عالی شد
غروب یکی از همکارا اومد کلید کشابم خواست وقتی پرسیدم گفت مشکلی پیش اومده ولیست میخواد واحتمالا اون همکار جدید میره
از طرفی هم از خدام بود یکی بیاد که من دیگه با ارباب رجوعا در ارتباط نباشم
نمیدونم همه چیز سپردم به خدا
فقط حس جذب عالی امرپز وارتعاش عالیتر واینکه در راه موفقیت وپیشرفت اینده قرار گرفتم ومنتظر رؤزهای نه چندان دور موفقیتم واصلا خودمو در خود موفقیت میبینم خدایا شکرت
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی