اینکه بعضی اوقات خودمو به نوشیدنی دعوت میکنم یا برای خودم هدیه میخرم مثل امروز که روز تولدم بود خوب تولدم خواهرام تبریک گفتن ومنم با پولی که برای قسط وام کنار گذاشته بودم خودم مهمون کردم خوب امروز که روزه بودم نه میتونستم برم ساندویچ بخورم نه اب هویج بستنی ونه چیز دیگه هوا هم گرم حال راه رفتن زیاد نداشتم رفتم طرف روسری وشالا یه شال از خیلی وقت بود دیده بودم خریدم بعد یه دور کوتاه زدم بازار یه پنیر که دوست داشتم خریدم امروز روز من بود وهر چیزی دوست دارم با ید بخرم بعد رفتم عطاری تخم شربتی وخاکشیر خریدم رفتم سبزی بگیرم از سبزی فروش همیشگی اقای مبتدی دیدم خوشم نیومد برم جلو بخاطر اخرین بحث ودعوای بینمون تو اداره خلاصه باز دور زدم رفتم بستنی بگیرم چون افطار قلیه ماهی داشتیم گفتم بعدش بستنی میچسبه ولی اون بستنی نداشت چندتا کیک گرفتم گفتم برگردم طرف سبزی دیدم اون اقا جلوم سبز شد زود رفتم طرف یه مغازه شانسم در زود باز نشد فروشنده بازش کرد ورفتم تو لباس فروشی بود مردونه چند تا تیشرت قیمت کردم ورفتم بیرون البته موقع رفتن تو مغازه احتمالا متوجه شده من فرلر کردم از روبرو شدن باهاش بیخیال خلاصه رفتم بیرون واز تو کوچه رفتم طرف سبزی فروشی که گشنیز بگیرم منا گفته بود بگیر برای دفعه های بعد برای قلیه وخورشت داشته باشیم ولی گیر نیاوردم خوب روبروش هم مغازه رفتم زولوبیا بامیه یک کیلو گرفتم وگفتم زولوبیاهاش بیشتر کنه چون منا دوست داشت خلاصه بعد با کلی خرید رفتم بیرون بازار وقبل رفتن قنادی رفتم یه سوپری چهارتا بستنی کیم میهن گرفتم ویه شیشه ترشی لیته با قلیه میچسبه خلاصه رفتم قنادی وسه تا کیک خامه ای دسری گرفتم دستم حسابی سنگین شده بود. بعد حساب کردن رفتم یه ما شین دربست تا خونه گرفتم خواستم وقتی رسیدم شال امتحان کنم ولی نشد خلاصه تخم شربتیا رو شستم وخیس کردم بعد برنج پختم وچیزایی که خریده بودم سرجاشون گذاشتم اخر شب که بابا چیزی میخواد برای خوردن کیک وشربت تخم شریتی اوردم که با با گفت چرا وقتی خواهرات بوذن نیاوردی منا گفت هب سه تا بودن نمیرسید گفت خب نصفش میکردی خب پدره دیگه میخواد هر چی بخوره بقیه بچه هاش هم بخورن ولی بعضی اوقات حرصم میده که هر چی میارم به عروسش وپسرش هم میده ومن دوست ندارم چیزی بهشون بدم حرفی هم بزنم فقط دعوا میشه وعصبانی میشه ومن مجبورم حرفینزنم چپن حرف بزنمفقط بده هستم وکارش انجام میده منا هم میگه چقدر حرص میخوری بیخیال شو فوقش هیچی نیار وحرص نخور چونواقعا میبینم با این همن زحمت خونهخونه من نیست ومن حق هیچ حرفیندارم زتدگی درگذر است
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی