اخه اینهمه دروغ وپیچوندن اونم تو این سن جوانی واقعا نمیدونم چی بگم
ازم خواست ضامنش بشم برای وام منم قبول کردم بخاطر خواهرم گفتم اول زندگیشونه میخوان خودشون جمع جور کنن گفتم باشه دیشب وقتی داشت بهم میگفت فردا کی بریم بانک ودرمورد ساعت بحث میکردیم بابا اومد گفت چه خبره گفتم میخواد وام بگیره میخوام ضامنش بشم گفت خوبه بعد اقا برمیگرده به بابا میگه میخواد برامون وامدربیاره بلده راهشو چشام یهو از تعجب گرد شد گفتم من میخوام وام دربیارم یا ضامنت بشم بعد بابا بهش گفت این میخواد دربیاره بابا گفت ببین همه چیز انداخت گردنت بهش گفتم چرا اینطور میگی یعنی اومد درستش کنه نه گفت اگز درستش نکنم ضامنتون نمیشم واین میخواد ضامن بشه وخلاصه نفهمید دیگه چی بگه منمپسر قولم برای ضمانتش موندم ولی
ولی باید مراقب این اقا باشم ومهمترین چیز که خواهرمه بهش سپردم خدا بدادش برسه وبداد ما
فکر میکردم ضامنش میشم وبعد اونم هر وقت بخوام ضامنم بشه ولی مثل اینکه اعتباری بهش نیست اگر یه بار بخواد منو بپیچونه و قسطاشو عقب بندازه وحقوقم ببندن کار میکنم باهاش که دیگه هوس پیچوندنم نکنه .
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی