ديروز گذشت وخوب گذشت هم به عروسي رسيدم هم به مراسم خواستگاري
ظهر با سوسن رفتيم خونه فاطمه ومبل وجاگاهشون تزيين كرديم وتا ساعت چهار اونجا بوديم خب واقعا كمك نياز داشتن خدارو شكر فاميلا كه فقط اومده بودن براي ديدن نه كمك ومادرش هم دست تنها بود وهمچنين زينب كه تنهايي بايد دنبال كارا ميرفت خوب واقعا حالا ميبينم ادم چندتا خواهر داشته باشه چقدر خوبه
براي عروسي برادرم با اينكه فشار زياد بود وهمه چيزبا عجله بود ولي چون زياد بوديم تقسيم كار شد وادم دست تنها واقعا دستپاچه ميشه درضمن فاميلامون هم البته بعضيا بخاطر پدرم اومده بودن كمك
خلاصه ظهر ساعت2 يا 2:30 زينب با كلي سفارش كه چكار كنيم با خيال راحت رفت ارايشگاه وقرار شد سوسن وخواهر عقيله ساعت چهار برن خونه فاطمه اتاقش تزيين كنن چون زينب نرسيده بود كاري كنه
خلاصه ساعه 4برگشتم خونه نيم ساعت دراز كشيدم بعد بلند شدم تا ساعت 7 يه سر كار كردم وخونه رو تميز كردم اول حيات ودستشويي وروشويي تو حيات شستم بعد داخل بعد رفتم سراغ اشپزخونه بعد حال جارو زدم وگرد گيري كردم خلاصه از پا در اومدم وساعت 7زنگ زدم زينب كه گفت نيم ساعت ديگه ميريم خونه بالاخره منا رو راضي كردم باهام بياد چون دوست داشت فاطمه رو ببينه خلاصه اقريبا نزديك 8دراومديم ورفتيم سراغ گل فروشي كه دسته گلي كه ديروز سفارش داده بودم بگيريم
رور قبلي كه رفتم گلفروشي برون هيچ ارايشي رفتم بيرون حتي شالم همينطوري پيچيده بودم كلا به خودم نرسيده بودم حالا كه خواستم برم عروسي البته زياد ارايش نكرده بودم فقط گوشه چشمم بصورت هشتي تا داخلش خط كشيدم ويه رژ صورتي كم رنگ وكمي كرم بصورتم زدم ارايش خيلي خيلي ملايم ولي جالب بود برام كه گل فروشه بهم گفت ديروز گل سفارش داديد فكر كنم مادرتون بود گفتم نه خودم بودم واقعا خندم گرفته بود
يعني با اين ارايش كم اينقدر تغيير كردم نميدونم والا ولی چیزی که هست فکر میکنم حرفش یجور تیکه بود بهم پروند که یعنی تغییر کردی بقول خواهرم وای از دست مردا
خلاصه دسته گل رو گرفتيم وماشين گرفتيم ورفتيم عروسي كه رسيديم هنوز عروس خانم نرسيده بود كه سوسن و خواهرش هم با ما رسيدن خيلي زوق داشتم زودتر فاطمه رو ببينم وقتي اومد واقعا خوشحال بودم وحتي تو چشمام اشك جمع شد يك ساعتي مونديم وبهش گفتم وبرگشتيم خونه ولي همين يه ساعت همخوب بود هم اينكه اون ناراحت نشه چرا نرفتم هم اينكه من تو دلم نمونه عروسيش نديدم
ساعت حدود 10مهموناي ما هم رسيدن ويك ساعت شايد كمي بيشتر خواهرم با خواستگارش حرف زدن اصلا فكر نميكردم بتونه اينطور راحت حرف بزنه وسوال كنه
هميشه نگرانش بودم نتونه از پس كاراش ونيرنگ مردم بربياد ولي خوب با اينكه ميدونم كم تجربس ولي تا حدودي مطمان شدم ميتونه از پس خودش بربياد واين ماجرا باعث شد يخورده اعتماد بنفسش هم بيشتر بيشه
خوب هميشه فكر ميكرد به حرفش اهميت نميديم واصلا خودش هم برامون مهم نيست ولي حالا ديد كه نظرش ورايش براهون مهمه
خب اميد وارم با هر كي قسمتش بشه خوشبخت بشه(وان شالله همه جوونا)
برچسب:
نویسنده: پارسا کمالی